انگار اینجا صبح شده باشد. نور، بر کوههای کبود میدرخشد و ابرها، آن ابرهای مستِ بیقرار که از پوچیشان شکل میسازند و بعد برای خنده بادش میدهند در آبِِ سرخِ برکه میرقصند. جان و جهان! تو دوش جایی بودهای که هرچه بگوییاش، اول و آخرش دلِ ماست. با این همه به قبایت رشک میبرم. چنین که بالابلند، بر تو پیچیده ...
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
انگار اینجا صبح شده باشد. نور، بر کوههای کبود میدرخشد و ابرها، آن ابرهای مستِ بیقرار که از پوچیشان شکل میسازند و بعد برای خنده بادش میدهند در آبِِ سرخِ برکه میرقصند. جان و جهان! تو دوش جایی بودهای که هرچه بگوییاش، اول و آخرش دلِ ماست. با این همه به قبایت رشک میبرم. چنین که بالابلند، بر تو پیچیده ...
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
در کوچه باران میآید. تو روزی از کوهساران ِ آن قَدَر سبز، که دلشان از بسیاریِ سبزیِ درختانِ انبوه پیدا نیست و دریاچهها را چون جامِ میِ کوهستان دربرگرفتهاند میآیی. اما کوچهها را آن قدر مه و باران گرفته است، که هیچکس آمدنت را نمیبیند.
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
به که باید گفت که ما در کوچهای زندگی میکردیم که مه و باران، برفِ آبناشدنیِ زمستان، ظلِّ آفتابِ ظهرِ تابستان، و ستارهبارانِ شبهایِ مستیآورِ بهاران بر آن میگذشت تا به دنیا نشان دهد که تو اینجایی. و ما نمیدانستیم.
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
حالا که تمام شهر را آب گرفته، تو که روزی در خوابهای من در اعماقِ دریاچه غرق شده بودی، دیگر نه یک مردِ کوچکِ ساده با کفشهای خاکی، که پادشاهِ شهرِ ما خواهی بود...
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
دلم تنگ شده عطابیک. درختها اینجا، از بورانِ بیبرف شکستهاند. و در چشمِ سردِ آدمها نومیدی خانه کرده است. در آن یکی زندگانی که با هم بودیم، زود از سفر برگرد...
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
بگذار تا پيشانىات را كه درّهی ميانِ دو كوه بود با ماهِ برآمدهاش ببوسم اى شهر. شبِ تو درياى من بود و من، با قايقِ كاغذى سفر مىكردم.
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
خوابات را دیدم که نیمی از صورت خودت بودی و نیمِ دیگر پدربزرگام.
زانو زدم - کفِ دستها بر خاک - و ضجّهای کشیدم، که تنها در فراقِ چون تویی میشد زد.
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
روزی میآد که خودزندگینامهای بنویسم، پیراسته از تلخیها. فصلی از رجعتِ عشاقِ قدیمی، فصلی از ملاقاتِ رفتهها در باران. فصلی از تبِ وحشیِ عشق زیر ماهِ بلندِ تابستان. فصلی تمام در ستایش لبخندِ کودکی. فصلی از آسمان آبی و ابرهای سفیدِ پفکی. چیز دیگهای نمیخوام. جز اینکه تو از پلههای سنگی پایین بیای و دونفری، زیر آفتاب اول صبحِ بهار، پای درختچهی گل سرخ پیر بشیم.
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار