خرید بک لینک

زمان آیندهی آن شبی که نامش یلداست ... ‌

انگار این‌جا صبح شده باشد. نور، بر کوه‌های کبود می‌درخشد و ابرها، آن ابرهای مستِ بی‌قرار که از پوچی‌شان شکل می‌سازند و بعد برای خنده بادش می‌دهند در آبِِ سرخِ برکه می‌رقصند. جان و جهان! تو دوش جایی بوده‌ای که هرچه بگویی‌اش، اول و آخرش دلِ ماست. با این همه به قبایت رشک می‌برم. چنین که بالابلند، بر تو پیچیده ...

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 6:10

نورگیر درباره‌ی «درباره‌ی عکاسی» اگر سوزان سانتاگ در عصر اینستاگرام می‌زیست درمی‌یافت که به مدد رسانه‌ی مجازی، آن‌چه را او تأثیر اصلی عکاسی در «منقلب کردن جهان به هیأت یک عرضهگاه بزرگ که در آن هر مبحثی به کالایی مصرف‌پذیر تنزل یافته یا به موردی برای ستایش زیبایی‌شناختی ارتقا پیدا می‌کند» می‌دانست، اکنون به کارکرد اصلی عکاسی تبدیل شده است. مدت‌هاست که می‌خواستم یادداشتی درباره‌ی کتاب «درباره‌ی عکاسی» بنویسم. اما گرفتن عکسی از کتاب «درباره‌ی عکاسی» برای همراهی با متنی درباره‌ی آن، به نظادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 6:10

اگر سوزان سانتاگ در عصر اینستاگرام میزیست درمییافت که به مدد رسانهی مجازی، آنچه را او تأثیر اصلی عکاسی در «منقلب کردن جهان به هیأت یک فروشگاه بزرگ که در آن هر موضوعی به کالایی مصرفپذیر تنزل یافتهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: سه شنبه 27 آبان 1399 ساعت: 19:11

انگار اینجا صبح شده باشد. نور، بر کوههای کبود میدرخشد و ابرها، آن ابرهای مستِ بیقرار که از پوچیشان شکل میسازند و بعد برای خنده بادش میدهند در آبِِ سرخِ برکه میرقصند. جان و جهان! تو دوش جایی بودهای که هرچه بگوییاش، اول و آخرش دلِ ماست. با این همه به قبایت رشک میبرم. چنین که بالابلند، بر تو پیچیده ...

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 5:29

کسی نمیدانست از کِی ساکن کاروانسرای آبی بوده است، زنی که در اتاقی بالای حجرههای کاروانسرای آبی زندگی میکند. اتاقش در محاصرهي کاشیهای فیروزهایست. پشت پنجرهی کوچکش، ایوانی ظریف که پنجههای چناریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 20:28

امروز پيش اومد كه در جواب خاله متني درباره تويينكل* بنويسم. كه ديدم: "كه به اسمِ تو رسيدم/ قلمم به گريه افتاد." يا كلاسيكترش: "چون قلم اندر نوشتن ميشتافت/ چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت." خلاصه ديادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 20:28

در کوچه باران میآید. تو روزی از کوهساران ِ آن قَدَر سبز، که دلشان از بسیاریِ سبزیِ درختانِ انبوه پیدا نیست و دریاچهها را چون جامِ میِ کوهستان دربرگرفتهاند میآیی. اما کوچهها را آن قدر مه و باران گرفته است، که هیچکس آمدنت را نمیبیند.


برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: سه شنبه 27 فروردين 1398 ساعت: 14:26

به که باید گفت که ما در کوچهای زندگی میکردیم که مه و باران، برفِ آبناشدنیِ زمستان، ظلِّ آفتابِ ظهرِ تابستان، و ستارهبارانِ شبهایِ مستیآورِ بهاران بر آن میگذشت تا به دنیا نشان دهد که تو اینجایی. و ما نمیدانستیم.

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: سه شنبه 27 فروردين 1398 ساعت: 14:26

حالا که تمام شهر را آب گرفته، تو که روزی در خوابهای من در اعماقِ دریاچه غرق شده بودی، دیگر نه یک مردِ کوچکِ ساده با کفشهای خاکی، که پادشاهِ شهرِ ما خواهی بود...

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: سه شنبه 27 فروردين 1398 ساعت: 14:26

دلم تنگ شده عطابیک. درختها اینجا، از بورانِ بیبرف شکستهاند. و در چشمِ سردِ آدمها نومیدی خانه کرده است. در آن یکی زندگانی که با هم بودیم، زود از سفر برگرد...

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 8:48


یادم میآید که در بعدازظهری آفتابی دست در دست میرویم برایم بستنی ِحصیری بخری و سایهی بلند و کوتاهمان اُریب بر زمین افتاده. آن آفتاب ابدی بود و آن سایهها ابدی. تنها من و تو، دیگر دُرونِ خاطره نیستیم.

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 8:48

بگذار تا پيشانىات را كه درّهی ميانِ دو كوه بود با ماهِ برآمدهاش ببوسم اى شهر. شبِ تو درياى من بود و من، با قايقِ كاغذى سفر مىكردم.

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 22:48

خوابات را دیدم که نیمی از صورت خودت بودی و نیمِ دیگر پدربزرگام.

زانو زدم - کفِ دستها بر خاک - و ضجّهای کشیدم، که تنها در فراقِ چون تویی میشد زد.

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 22:48

عطابیک را در یکی از خوابهایم پیدا کردم. چند ثانیه بیشتر از خوابم نگذشته بود. مردی بود با پالتو و کلاهِ فوتر. مردی بود که دایی من بود. (دایی را در بیداری این زندگانی بهش میتوانم گفت.) نشست کنار من روی سکو زیر سایهبارانِ برگهای سبزِ درخشانِ بهارِ درختانِ نارونِ باغِ طاووسخانهی اصفهان. بیدار که شدم هنوز نشسته بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 22:48

روزی میآد که خودزندگینامهای بنویسم، پیراسته از تلخیها. فصلی از رجعتِ عشاقِ قدیمی، فصلی از ملاقاتِ رفتهها در باران. فصلی از تبِ وحشیِ عشق زیر ماهِ بلندِ تابستان. فصلی تمام در ستایش لبخندِ کودکی. فصلی از آسمان آبی و ابرهای سفیدِ پفکی. چیز دیگهای نمیخوام. جز اینکه تو از پلههای سنگی پایین بیای و دونفری، زیر آفتاب اول صبحِ بهار، پای درختچهی گل سرخ پیر بشیم.

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 22:48

صفحه بندی