سی و پنج
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:35
قلبم هنوز به گوشهی لبخندت آویخته. تاب خوران تو حیاط ِ مغشوش از باد ِ پاییزی. جایی که سالها پیش زندگی میکردیم...
Eternity and a day
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:35
یاد اون روز بهاری می افتم که کلاغ ها از نوک علف های خیس آب می خوردند و ما براشون تکه های کالباس تازه می انداختیم. من هنوز زنی عاشقم که تنها نام تو رو برای صدا زدن در این جمله به خاطر نمی آره. چه تو به یاد بیاری. چه نه.
رساله در هجران
-
تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 0:15
دلم می خواد سفری به غرب کنم با قطار. ماه ِ بلند باشه. گندمای ِدو طرف ِ ریل. شغالای کوه ِ اینور شغالای کوه اونورُ صدا کنن. پیاده شم تو شهری از شهرای جوونی ِ تو.
رساله در عشق
-
تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 0:15
دلم می خواد سفری به شرق کنم دور ِ دور. به این شرط که از اول تا آخر ِجاده، ماه کنار ِ نیمرخ ِ تو باشه ...
اردیبهشت
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 3:54
خواب دیدم سینهم گشوده شد. و همهی پرندههای دنیا به مقصدش سفر کردن.
سفرنامه ی شیراز - روز اول
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 3:54
دل داغ تو دارد ارنه بفروختمی ... روز اول حمام ِوکیل را دیدیم با نورگیر ها و حوض آبیاش. بعد رفتیم مزار ِشیخ ِروزبهان. قشنگ بود و خلوت و مهمانپذير. در عطر ِمست کنندهی گل های سرخ مدتی نشستیم. چرا باز دلم گرفته? دستم را گذاشتم روی سنگاش. سنگ، سنگ قبرها، خیلی قدیمی بود. به ذهنام گذشت که این شیخ که زیر کو...
شیراز - روز دوم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 3:54
باغ ِجهاننما جای خاصی بود. هوا ابر ِخیس؛ تا چشم کار می کرد. قشنگترین هوایی که میشد باشد. باغ، سبز و گسترده و سیر. آسمان، طوسی و نمناک و خوشبو. باغ مثل دشت گسترده بود و باز هم گوشههای دنج داشت. از آن گوشهها که دلات میخواهد بنشینی و دیگر بلند نشوی. عمارت کلاه فرنگی که حالا موزه است را هم دیدیم و بعد ر...
شیراز - روز سوم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 3:54
عصری بود که بیرون رفتیم. اول هفتتنان که جای واقعا قشنگی بود. هم باغ، هم ساختمان، هم سنگها، هم قبرهای هفتگانه که عجیب بزرگ بودند. از جلوی آرامگاه شاه ِشجاع رد شدیم. بسته بود. حیاط و باغچهی کوچکی بود با بنایی سنگی و محقر. بعد رفتیم سعدیه. در شب قشنگ است. ستارهها نوک سرو ها آویزان. نشستم توی طاقچهی ساخ...
شیراز - روز هفتم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 3:53
عصر رفتیم باغ عفیف آباد. معلوم بود که قشنگ است. اما من امروز را دوست نداشتم. می دانستم که داریم برمی گردیم. و شب رفتیم خداحافظی حافظ. نشستم درست کنار سنگ. دست ام روی سنگ بود. حافظ باز کردم و چه غزل هایی خواندم: سحرم دولت بیدار به بالین آمد ... درخت ها و کاشی ها و گره چینی ارسی ها در سکوت شب ایستاده ...
شیراز - روز هشتم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 3:53
در هوای ابر و نم نم باران، در راه ِ برگشت رفتیم نقش رستم. عجب شکوه غمباری. گور خشایارشا از همه باشکوه تر بود و خاص تر. کتیبه های ساسانی زیر دخمه ی شاهان هخامنشی کنده شده بودند. و قبل تر از همه یک کتیبه عیلامی هم بوده. انگار این کوه مدور خاص برای مردمان آن روزها واقعا جای مقدسی بوده. کعبه ی زردشت روب...
اسرارِ نيرو
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 3:53
آن كه ميداند لب فرو ميبندد. آن كه ميگويد نميداند. گرفتن ِ روزنهها، بستن ِدرها، تيغه را كُند بند را سست روشنايي را كم كن. با غبار ِ راه يگانه باش پس به هماني ِ ژرف ميرسي. آن گاه با عشق يا با انكار نميشود بر تو چيره شد. نميشود با سود يا با زيان بر تو چيره شد. نمي شود با ستايش يا با نكوهش بر تو چيره شد...